برای پیگیری مطالب جدید وبلاگ بدون مرز به سایت جدید من به ادرس زیر مراجعه کنید.
وطن یعنی همه دنیا
برای پیگیری مطالب جدید وبلاگ بدون مرز به سایت جدید من به ادرس زیر مراجعه کنید.
بالاخره بعد از یک انتظار نسبتا طولانی و یک سفر پرهیجان همراه خانواده وارد استرالیا شدیم.
استرالیا برای من و خانواده ام، آغاز یک زندگی تازه و یک دوره جدید در مسیر آینده مان خواهد بود.
از مدتها قبل دوست داشتم این نو شدن با تغییراتی در وبلاگ شخصیم همراه باشد.
امشب شب ۲۵ دسامبر و در استرالیا شب کریسمس و تولد حصرت عیسی مسیح است.
اکنون از این شب فرخنده و به یاد ماندنی استفاده می کنم و افتتاح سایت شخصی خودم را با همان عنوان “بدون مرز” در قالب جدید اعلام می کنم.
از این به بعد آدرس سایت من هم از زیرمجموعه بلاگفا خارج می شود و در آدرس جدید با نام خودم در دسترس است.
البته وبلاگ "بدون مرز" که مجموعه ای از نوشته های من از دی ماه ۱۳۸۷ تا دی ماه ۱۳۸۹ و بالغ بر ۲۰۰ مطلب متنوع است در همین آدرس www.Majidasli.blogfa.com همچنان در دسترس است.
دعوت می کنم در دنیای جدید من و با تجربه های صادقانه و تلخ و شیرین من از آن سوی دنیا همراه باشید و با نظرهای خوبتان تشویقم کنید تا بیشتر و دقیق تر بنویسم.

مدت زیادی نیست که ایران را به قصد مهاجرت ترک کرده ایم، اما این ایمیل زیبا که به دستم رسید دیدم چقدر به دل می نشیند. بخشی از این نوشته را خودم سانسور کرده ام و با همه آنها موافق نیستم اما به هر حال شرح حال اغلب مهاجران این ور دنیاست.
آنهایی که مانده اند می خواهند بروند.
آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند.
آنهایی که مانده اند از آن طرف مدینه فاضله می سازند.
آنهایی که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر می کنند.
اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند :
آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند. آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند.باید زندگی کردن را بیاموزیم این چندان به ماندن و رفتن ربطی ندارد .
متاسفانه خیلی از سایتهای مفید و کاربردی در ایران فیلتر هستند و من از به اشتراک گذاشتن بخش قابل توجهی از لذت هایم در این سوی مرزها محروم هستم. بخش زیادی از انرژی و وبگردی من به فیس بوک (www.Facebook.com/majid.asli) منتقل شده است. ضمن اینکه از در دسترس بودن خیلی از فایلها و عکسهای انتخاب شده برای مطالبم در داخل ایران مطمئن نیستم. ضمن اینکه احساس می کنم سرعت سایت بلاگف هم به شدت کمتر شده است.
به زودی در استرالیا سایت شخصی من راه اندازی می شود و می توانم یک قدم به علاقه ام که وب نویسی روزانه و حرفه ایست نزدیکتر شوم. منتظر روزهای بهتر "بدون مرز" باشید.
این روزها درگیر تمرین بیشتر زبان انگلیسی هم شده ام. این شعر پر احساس با صدای Declan Galbraith خواننده نسبتا خردسال انگلیسی است. declan این ترانه بسیار زیبا را زمانی که حدود 10 سال داشت خوانده است گرچه اکنون نوجوانی حدودا 17 ساله شده است. این ترانه را بشنوید و اوج احساس یک کودک غربی را ببینید و لذت ببرید.
اگر فیلترشکن دارید این ترانه زیبا را با زیرنویس فارسی از یوتیوب(اینجا) ببینید و بشنوید.
و گرنه به خواندن شعر این ترانه اکتفا کنید لطفا!

در رویایم، کودکان می خوانند
ترانه ای از عشق برای هر دختر و هر پسر؛
آسمان آبی است ، مزارع سبزند
و قهقهه زبان مردم دنیاست
اما بعد از خواب برمی خیزم و آنچه که می بینم
دنیائی است پر از مردم محروم
بمن بگو چرا ...
In my dreams, Children sing
A song of love for every boy and girl
The sky is blue, the fields are green
And laughter is the language of the world
Then I wake and all I see is a world full of people in need
Tell me why,(why) does it have to be like this
Tell me why, (why) is there something I have missed
Tell me why, (why) cause I don't understand
When so many need somebody
We don't give a helping hand
Tell me why
Every day, I ask myself
what will I have to do to be a man
Do I have, to stand and fight
To prove to everybody who I am
Is that what my life is for?
To waste in a world full of war
Tell me why, (why) does it have to be like this
Tell me why, (why) is there something I have missed
Tell me why,(why) cause I don't understand
When so many need somebody
We don't give a helping hand
Tell me why (Tell me why)
Just tell me why (why, why, why)
Tell me why, (why) does it have to be like this
Tell me why, (why) is there something I have missed
Tell me why, (why) cause I don't understand
When so many need somebody
We don't give a helping hand
Tell me why (Why why, does the tigers run?)
Tell me why (Why why, do we shoot the gun?)
Tell me why (Why why, do we never learn?)
در خبرها از ایران دوباره قصه مکرر آلودگی هوا و مضرات آن و کمبود بارندگی و تعطیلی مدرسه ها و اداره ها شنیده می شود.
دوباره برمی گردم به سالهای قبل و زندگی در تهران پرهیاهو و پرترافیک، راستی واقعا این داستان آلودگی هوا در کلان شهر تهران و حتی دیگر شهرهای ایران راه حلی ندارد.
از این ها گذشته دچار تناقض جالبی شده ام. اینجا در کانادا هوا به شدت بارانی و برفی است. طی چند روز گذشته برف نسبتا زیادی باریده و بازار تفریحات زمستانی در اطراف شهر به شدت گرم است.
از دیگر سو تا یک هفته دیگر کانادا را به مقصد استرالیا ترک می کنیم. جایی که اکنون در آستانه شروع فصل تابستان است. دمای هوا هم اکنون در ملبورن استرالیا حدود ۱۷ تا ۲۰ درجه سانتیگراد است.
و حال و هوای ایران هم که همیشه در این فصل سال با سرمای خشک و آلودگی هوا همراه بوده است.
گردش زمین به دور خورشید و گردش این زمین سرگردان به دور خودش، چه تنوع جالبی برای ساکنانش رقم زده است.
واقعا که آسمان همه جا یک رنگ نیست.
دلم برای ایران تنگ شده اما آرزو ندارم در این شرایط آب و هوایی (آلودگی هوا) به ایران برگردم.
از آب و هوای اینجا (ونکوور کانادا) لذت می برم اما دلم از غیبت چند روزه خورشید گرفته است.
هیجان زده هستم برای روزهای گرمی که در ملبورن در انتظارمان است.
فعلا که همه اعضای خانواده برای گرم شدن در هوای بهاری استرالیا لحظه شماری می کنیم.
(این ۲۰۰ امین مطلب من در وبلاگ بدون مرز است. به خودم تبریک می گویم)
شهری که اکنون خانه موقت من و خانواده ام شده است کجاست؟
این جا شهر ونکوور در غربی ترین نقطه کره زمین و پنجره کشور کانادا رو به اقیانوس آرام و شرق آسیاست. ساعت زمانی ونکوور با تهران حدود ۱۲ ساعت متفاوت است و این بدین معنی است که این شهر دقیقا در نقطه مقابل ایران در سوی دیگر این کره گرد خاکی قرار گرفته است.
ونکوور مرکز استان بریتیش کلمبیا (British Colombia) سومین شهر بزرگ کانادا از نظر جمعیت، اما ثروتمندترین، گرانترین و البته زیباترین شهر کاناداست.

ونکوور بین خلیج بورارد در شمال و دلتای رودخانه فریزر در جنوب قرار گرفته است. آب و هوای ونکوور معتدل است. میانگین حداکثر دما در گرمترین ماه (اوت) به ۲۲ و میانگین حداقل هوا در سردترین ماه (ژانویه) به ۰/۵ درجه سانتی گراد میرسد. (نقل از ویکی پدیا)
سابقه سکونت بومیان در این شهر به بیش از ۹۰۰ سال پیش باز می گردد، اما ونکوور جدید در سال ۱۷۹۱ توسط دریانوردان اسپانیایی و در سال ۱۷۹۲ توسط جرج ونکوور انگلیسی کشف و به عنوان مستعمره بریتانیا ثبت گردید.
جمعیت شهر ونکوور بر اساس سرشماری سال ۲۰۰۶ حدود ۵۸۰.۰۰۰ نفر و جمعیت ونکوور و حومه بیش از ۲.۱۰۰.۰۰۰ نفر می باشد.
مهمترین منبع درآمد این شهر از محل جذب توریست و گردشگران بین المللی است. شبکه پیشرفته حمل و نقل شهری، امکانات گسترده رفاهی و زیبایی های بیکران خدادادی ونکوور را به عنوان یکی از پرجاذبه ترین شهرهای دنیا معرفی کرده است.
سرمایه گذاری عمده ای بر روی حفظ محیط زیست ، زیبایی های دیداری شهر و حفظ امنیت آن صورت گرفته است. این شهر چندین سال به عنوان بهترین شهر دنیا برای زندگی انتخاب شده است و همیشه جزو ۵ شهر نخست دنیا از نظر استانداردهای زندگی قرار داشته است.
جامعه ایرانیان ونکوور در مقایسه با تورنتو بسیار کوچکتر اما از نظر کیفیت زندگی و سطح درآمد و تحصیلات جزو موفق ترین و سرآمدترین شهروندان به حساب می آیند. قدم زدن در خیابان زیبا و مجلل لانزدل (Lonsdale) به عنوان مهم تزین مرکز زندگی و کار ایرانی ها و زندگی و هیجان در میان ایرانی های بی شمار فعال در این خیابان و جستجوی نان داغ و کباب داغ، نان سنگکی ایرانی گرم، ماست و لبنیات پگاه و آجیل و خشکبار و پسته و زعفران ایرانی، احساس دوری از وطن را از انسان دور می کند.

بیش از ۱۰ نشریه هفتگی با حجم بالا و به صورت رایگان به زبان فارسی در ونکوور منتشر می شود که بخش عمده آن به مرور رویدادهای سیاسی و اجتماعی داخل ایران و معرفی بیزینس های فعال هم وطنان می پردازد.
زندگی در این شهر زیبا و همنشینی با ایرانیان موفق و فعال در این شهر، همیشه این احساس را به انسان می دهد که آنها کوشیده اند مدینه فاضله خود را در این سر دنیا بسازند. بارها با خود فکر می کنم اگر فقط همین ایرانیان ونکوور با این سطح تحصیلی و مالی در ایران زندگی می کردند، چه تفاوتهای محسوسی که در زندگی داخل نشینان ایچاد نمی شد؟
این جا در ونکوور این که ساعت حرکت وسایل حمل و نقل عمومی به صورت ثانیه شمار اعلام می شود، این که به ندرت ترافیک، تصادف و دعوا و مشاجره می بینید، این که یک فایل ۲۰ مگابایتی را در کمتر از ۳۰ ثانیه دانلود می کنید، این که در یکی از زیباترین شهرهای دنیا در کنار همسر و فرزندانت، خانم خوش برخورد و مودب ایرانی برایت چلوکباب کوبیده سرو می کند، فکر این که در ساعت جنب و جوش و تکاپوی ایرانی ها، در حال استراحت و آرامش هستی و در ساعات خواب ایرانی ها تو در حال لذت از مواهب زیبای طبیعی و غیر طبیعی هستی و ... تو را به وجد می آورد.
ونکوور منتظر شماست، تجربه آن را از دست ندهید.
زندگی در خارج از ایران به مرور بر روحیات، عادتها و علاقمندیهای انسان تاثیر می گذارد.
۱- برای معتادان به دنیای مجازی، سرعت بالای اینترنت و دسترسی ازاد به همه ابعاد دنیای مجازی فارغ از هر نوع سانسور و فیلتری، هویت واقعی شخص را در برابرش به زودی آشکار می سازد.
۲- مانند هرچیز نو و تازه صرف نظر از روزهای نخست پس از ورود به دنیای جدید و بعد از رفع عطش کنجکاوی های روزهای اولیه، به زودی نوبت سرکشی به علایق ذاتی می رسد.
هرکسی دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
۳- اینجا از پاتوق های روزانه و گفتگوهای طولانی دوستانه و شب نشینی های خانوادگی خبر چندانی نیست و جای آن را فیس بوک و توییتر و بالاترین و گوگل ریدر و مسنجر و ... پر می کند.
۴- اگر بگویم به شدت عاشق دنیای جدیدی هستم که اینجا در آن در حال غوطه ور شدن و لذت بردن هستم، هرگز به معنای این نیست که وطنم و دلبستگیهایی که در آنجا دارم را فراموش کرده ام. نه هرگز چنین نیست.

۵- شاید برای قضاوت زود باشد، اما دنیای جدیدی را که در آن سیر می کنم بسیار دوست دارم.
۶- آرزو می کنم کاش فرصت تجربه همه چیزهای خوب و لذت بخش برای همه انسانها فراهم بود.
دیروز پنج شنبه 11 آوریل در کانادا روز Remembrance Day و تعطیل رسمی بود. در این روز به احترام سربازان کشته شده کانادایی در جنگهای مختلف مراسم ویژه ای در همه شهرها برگزار می شود. از یک هفته قبل مردم کانادا گلهای قرمز کوچکی بر روی سینه خود سنجاق می کنند تا یادآور رشادتها و از جان گذشتگیهای سربازانشان در راه صلح و دوستی در جهان باشند.
نظامیان بازنشسته در جاهای مختلف شهر سبد کوچکی بر گردن می آویزند، مدالهای نظامی خود را می آویزند و با افتخار همانند یک فروشنده دوره گرد به رهگذران گلهای کوچک را هدیه می کنند تا بر لباس خود سنجاق کنند و آماده برگزاری این مراسم شوند.
از روی کنجکاوی دیروز با بچه ها به Down Town (مرکز تجاری شهر ونکوور) محل برگزاری مراسم رفتیم. نظم و انضباط و سکوت مردم، لباسهای رنگارنگ و زیبای ارتش، و احترام ویژه کانادایی ها برای کشته شدگان اندکشان در جنگها جالب توجه بود. چیزی شبیه مراسم 31 شهریور و روز دفاع مقدس خودمان. البته صادقانه من در این مراسم کیک و ساندیس و خوراکی رایگانی نیافتم.
جالب این که کانادا اغلب در جنگهایی خارج از کشورش شرکت کرده و اصولا به پیروی از آمریکا میدان جنگ را به هزاران کیلومتر دورتر از خاک خودشان منتقل می کنند تا مبادا به مردم عادی و غیرنظامی آسیبی برسد. جالب تر این که مجموع کشته های (شهیدان) کانادا در جنگهای مختلف به یک صدم انبوه شهیدان و جانبازان و آسیب دیده های کشور ما هم نمی رسد.

رژه نیروهای نظامی که اغلب شامل دخترها و پسرهای جوان می شدند و مانور هوایی هواپیماهای جنگی پایان بخش این مراسم جالب توجه بود. مراسم تمام شد و من ماندم و ده ها علامت سوال در ذهن از این همه تفاوت و اختلاف!
شیرینی های زندگی تمام نمی شوند بلکه قنادی به قنادی جابجا می شوند.
با وجود برنامه ریزی و آمادگی قبلی برای مسافرت و مهاجرت، حجم کارهای روزهای پایانی اقامت در ایران آن قدر فشرده و متراکم شد که آن گونه که دلم می خواست نتوانستم تشریفات و مراسم خداحافظی را به جای آورم.
پیام های خصوصی نسبتا زیادی دریافت کردم که بخش عمده آنها به به و چه چه و اظهار لطف و روحیه بخشی و امیدواری برای آینده بوده است.
از همه دوستان خوبم باز هم تشکر می کنم. اما این جمله به نظرم زیباترین جمله ای بود که یکی از دوستان در بخش نظرات مطلب قبلی برایم فرستاده بود.
شیرینی های زندگی تمام نمی شوند بلکه قنادی به قنادی جابجا می شوند.

بالاخره بعد از مدتها پیگیری و بر اساس یک برنامه ریزی بلندمدت که از سالها قبل در ذهن داشتم شرایط مهاجرت به آن سوی آبها مهیا شد.
اکنون که در آستانه ترک ایران "شاید برای همیشه" هستم، دچار احساس دوگانگی و دلشوره شیرینی شده ام.
از یک سو، جدا شدن از سرزمین مادری با آن همه علایق و دلبستگی ها، دور شدن از دوستان نزدیک و صمیمی با آن همه خاطرات شیرین و به یاد ماندنی و آزمودن زندگی در یک شرایط جدید حس عجیبی از دلتنگی و نا آرامی بر آدمی مستولی می کند.
اما از دیگر سو شوق تجربه دنیای جدید، به بار نشستن یک برنامه ریزی طولانی مدت، رها شدن از مرزها و وابستگی ها، تفکر درباره آینده بچه ها و تاثیری که تصمیم امروز من و همسرم در مسیر زندگی آنها خواهد گذاشت و ... حسی خوب و دوست داشتنی از رضایت و غرور و افتخار به من می بخشد.

به امید خداوند چند ماهی به همراه خانواده در کانادا سکونت خواهیم کرد و دوستان جدیدی خواهیم یافت و سپس به سوی استرالیا برای اقامت دائم مهاجرت می کنیم. من، تکتم (همسرم) و پرهام و پدرام (دوقلوهای عزیزم) محتاج دعای خیر و انرژی مثبت همه دوستان و آشنایان خواهیم بود.
از تمامی دوستان خوبم در تهران و مشهد که فرصت خداحافظی حضوری پیدا نکردم عذرخواهی می کنم و از همه عزیزانی که به هر دلیلی در این سالها از من رنجیده اند، طلب بخشش و بزرگواری دارم. یقینا در همه حال انسانهای اطرافم را دوست داشته ام اما گاهی راه نشان دادن این دوستی را بلد نبوده ام.
امیدوارم در آینده ای نزدیک و با استقرار در کانادا باز هم در وبلاگ بدون مرز همراه لحظه ها و تجربه های من باشید.
خدانگهدار![]()